درباره من
روایتی از بیقراری تا قرار؛ سفری قهرمانانه برای کشف معنا.
روایت من از سفر بیقراری تا قرار
از همان آغاز، گویی چیزی درونم میدانست که زندگی، فقط زیستن نیست؛ جستوجوی معناست. از این رو، قدم در مسیر کشف و شهود گذاشتم و در سه عرصهی دانشگاه، بازار و نهاد مدنی، خویشتن خویش را آزمودم: بهعنوان مدرس دانشگاه، کارآفرین و فعال حوزهی کسبوکار زنان.
«امروز، پس از پیمودن این مسیر پرپیچوخم، بر آنم تا دستاوردهای این سفر قهرمانه را با شما عزیزان به اشتراک بگذارم؛ باشد که از این همراهی لذت ببرید و الهام بگیرید.»
کودکی: گرهخورده با «دختر کبریتفروش»
کودکیام با «دختر کبریتفروش» گره خورده بود. مادرم، عاشق شالیزارهای گیلان، درست یک هفته مانده به قرارِ عمو نوروز و ننه سرما، مرا به جهان بیقراریها آورد. سالها طول کشید تا بفهمم هویت من در چارچوب باورها و هنجارهای متعارف نمیگنجد.
در خانوادهای کارمندی و متوسط بزرگ شدم، اما همیشه آخرین کبریتم را از نمِ باران حفظ میکردم. مدرسه و کتاب، دو پناهگاه امنم بودند؛ پنجرههایی که از آن به جهان و هرچه در اوست نگریستم.
در رشتهی ریاضیفیزیک دیپلم گرفتم و به نصفجهان رفتم تا فیزیک کاربردی بخوانم — رشتهای که عاشقش بودم. همانجا بود که آموختم مرز خیال و واقعیت چقدر باریک است؛ درست مثل ستونهای چهلستون: آنچه میبینی، آیا در خیال است یا در واقعیت؟
اما من آدم یکجا ماندن نبودم؛ دوردستها صدایم میزدند.
گسست: شکستن چارچوبها
روزها در آزمایشگاه اپتیک، پرتوهای لیزر را میدیدم که بر دیوارهای کاهگلی چهلستون میرقصند. فهمیدم نور هم میتواند خم شود — درست مثل آرزو.
اما دانشگاه برایم فقط عدد و فرمول نبود. انجمن سینمای جوان و دورهی کارگردانی مرا به دنیای هنر کشاند و فهمیدم که جهان فقط ماده نیست؛ انسانمحور است. مواجههی زیباییشناسانهی سینما مرا جادو کرد و نخستین چارچوب را شکستم: از فیزیک به اقتصاد رفتم تا بفهمم پول چیست و چرا دختر کبریتفروش به اندازهی کافی کبریت نداشت.
اما اقتصاد نیز برایم مفهومی زنده و انسانی نبود، تا زمانی که به دانشگاه بازگشتم و در کسوت هیئت علمی مشغول شدم. با وجود همهی افتخارات، حس میکردم جایی از درونم هنوز ناتمام است.
نبرد: از نظریه تا میدان
در جایی از مسیر، پرسشی بنیادین ذهنم را رها نمیکرد: چرا موجی از فارغالتحصیلانِ بیکار در برابر چشمان ماست؟
همین پرسش مرا از پشت میز دانشگاه به میدان واقعیِ اقتصاد کشاند. شرکت «ناوک شیمی پخش» را بنیان گذاشتم — تجربهای که همچون هبوط آدم به زمین بود. در گرمای بیرحم بازار، نظریهها ذوب میشدند و من میماندم و هزاران مسئلهی ناآشنا. بارها گریستم و با خود گفتم چرا حاشیهی امن را رها کردم؟ اما ماندم.
با ترسهایم روبهرو شدم، و بهتدریج در جایگاه بنیانگذار و مدیرعامل ایستادم. روزی که نخستین کانتینر مواد شیمیایی از بندرعباس به مقصد چین رفت با خود گفتم: «کفتم بشو و شد.»
بلوغ: از بازار به انسان
در بازار آموختم که اقتصاد فقط عدد نیست؛ در پس هر معامله، انسانی ایستاده است، با فرصتها و نابرابریهایی آشکار و پنهان. آنجا بود که تصمیم گرفتم از تجربهی خود برای توانمندسازی زنان استفاده کنم.
در «انجمن زنان کارآفرین» و سپس در «بنیاد توسعه کارآفرینی زنان و جوانان» فعال شدم — مسیری که هنوز ادامه دارد. در دولت دوازدهم و به دعوت خانم دکتر ابتکار، ریاست کارگروه اشتغال و کارآفرینی معاونت امور زنان را بر عهده گرفتم. در پژوهشکدهی هنرهای سنتی وزارت میراث فرهنگی، با همکاری استاد دکتر شریفزاده، سند اقتصاد هنرهای سنتی را تدوین کردیم.
در وزارت صمت، کشاورزی، اتاق بازرگانی، دانشگاهها و فرهنگستان علوم حضور یافتم؛ هر کجا که فرصتی برای پیوند اندیشه و عمل بود، من نیز بودم.
قراربیقراری
اکنون، پس از سالها رفتوبرگشت میان علم و عمل، میان عدد و انسان، دریافتهام که قرار، در دلِ همان بیقراری نهفته است. هر گام، مرا از خودم دورتر و در عین حال به خویش نزدیکتر کرد. مسیر زندگی، مقصدی بیرونی ندارد؛ مسیر، خود معناست.
«امروز که از فراز این سالها به گذشته مینگرم، دخترک کبریتفروش درونم هنوز زنده است — اما دیگر از سرما نمیسوزد؛ او اکنون با نور خودش میتابد.»
میخواهم این شعلهی کوچک را با زنانی به اشتراک بگذارم که میان عقل و احساس، میان بودن و شدن، در جستوجوی معنا هستند. باشد که بیاموزیم: جهان نه با ثروت و قدرت، بلکه با فهم، عشق و دلسوزی تغییر میکند. و بیقراری، آنگاه که با آگاهی همراه شود، خود زیباترین شکل قرار است.
چشمانداز ما
جامعهای برابر و پویا که در آن زنان با اعتمادبهنفس نقش اساسی در فرهنگ و اقتصاد دارند. ارزشهای ما امید، پشتکار، خلاقیت و همدلی است—و آیندهای که صدای زنان در آن بلندترین پژواک تغییر باشد.
بیشتر بدانید